۱۳۸۸ مرداد ۲۵, یکشنبه

درد ما کجاست؟

بارها و بارها به این موضوع فکر کرده ام. به اینکه چرا مشکلات ایران تمامی ندارد؟چرا بعضی از مشکلات ایران اصلا حل نمی شود؟ ریشه مشکلات ایران و مردم ایران کجاست؟در چیست؟ پیشتر هنگامی که برخی از دردها را می دیدم یا درباره اش می شنیدم سرسری به ان فکر می کردم و مانند خیلی ها می گفتم این مشکل، تقصیر این دولت است. این گرفتاری از کوتاهی فلان مسؤول است. این جا که خرابی دارد چون فلان (مثلا) استاندار یا فرماندار باید رسیدگی می کرده و نکرده.

مردم مرتب می گویند فلان دولت آمد هیچ کار !!! نکرد. فلان مسؤول آمد فقط دزدی کرد. فلان نماینده همین که پایش به مجلس رسید همه شهر ودیارش را فراموش کرد. سپس می خواهند که دولت یا مجلس جدیدی بیاید بلکه مشکلاتشان را حل کند.



راستی اصلا فکر کرده ایم که تمام این دولتها، مجلسها، مسؤولان و... همه و همه برخاسته از همین ملتند. از همین ایران خودمان. در همین جا بدنیا آمده اند، بزرگ شده اند، درس خوانده اند و بعد به پستهایی رسیده اند. هیچ کدام از پادشاهان گذشته که آن قدر درباره بی کفایتی آنها وخیانتشان می خوانیم از جایی غیر ایران نیامده بودند. (برخی سلسله ها را باید جدا کرد مانند غزنویان. البته منظور من سلسله های جدیدتر است. عمدتا قاجاریان و پهلویان).



دخالت و زورگویی بیگانگان به کنار. اگر بیگانه، مزدوری درون کشور نمی یافت که آن قدر موفق نمی شد. اگر آن همه ایرانی که بر سر کار بودند کمی دلشان برای کشورشان و مردمشان- یعنی میهن وزادگاهشان یعنی هموطنان و بستگانشان- می سوخت آن قدر خیانت می کردند؟

از آن آغا محمد خان قاجار بگیر که با چشمهای مردم برجی ساخت تا فتحعلی شاه قاجار که کشور را تکه تکه داشت به بیگانه می بخشید تا ناصرالدین شاهی که با نیم قرن حکومت جان مردم را به لبشان رساند و ایران را در منتهای عقب ماندگی و بیچارگی نگاه داشت تا محمد علی شاهی که آزادگان را به دار آویخت و خانه ملت را به توپ بست تا احمد شاهی که کوچکترین بستگی به میهنش نداشت و آن قدر در آغوش بدکاران خفت که به بیماری بدی مرد و لکه ننگ دیگری بر تاریخ ایران شد.

پهلوی ها هم که نزدیکند و نیازی به یاد آوری خیانتهایشان و خود فروشیشان نیست. گویی هیچ تعلق خاطری به این سرزمین ندارند. آنچنان بیگانه پرست و میهن فروش وخوار و در بند که انگار تمامی انسانیت و وجدان را دفن کرده اند تا دیگر حتی نامی از آن نشنوند.

تمامی این خائنان از همین مرز وبوم بوده اند و نه از هیچ جای دیگری. پرسش من این است: چرا یک ملت باید این قدر در حق خودش ظلم کند؟ چرا در میان تنها ملت بزرگ شیعه در جهان -که طبیعتا باید حق خواه وحق شناس وعدالت جو باشد- این قدر خائن پرورده می شود؟ چرا دلمان به حال خودمان نمی سوزد؟ چرا هرکس به این فکر است که نوبت خودش برسد تا او هم از این سفره باز تا می تواند بخورد و اصلا هم به دیگران فکر نکند، به آن دسته از هموطنانش که سر گرسنه بر بالین می گذارند، به آنها که از تحصیل محرومند، به آنهایی که در میان موجهای بلا و گرفتاریهای زندگی دست وپا می زنند و هیچ فریاد رسی ندارند؟ چرا یک شهروند عادی تا به یک پست ومقامی می رسد تمام گذشته اش را فراموش می کند و تنها به فکر جاه طلبی های خودش است؟ بعد می گوید: چطور تا حالا همه خوردند؟ تا نوبت مارسید می گویند نخور. چطور دیگران خوردند، ما نخوریم؟



این است که می گویم مشکل درون خود ماست. درون ملت ایران. درون این مردم از نگاه کلی. ما مردم عادت نکرده ایم برای خودمان دل بسوزانیم. عادت نکرده ایم به فکر همه باشیم و همه چیز را برای همه کس بخواهیم. ما مردم عادت نکرده ایم که به پیشرفت کلی کشور بیندیشیم. اگر هم کسی آمد کاری کرد آن طور پاسخش را دادند؛ امیر کبیر آمد اصلاحاتی بکند فقط 3 سال توانستند تحملش کنند و سرانجامش این بود که کشته شود چون دلش برای این مردم سوخت. چون می خواست کمترین کاری که از دستش برمی آید برای پیشرفت کشورش انجام دهد. چون سر سپرده نبود و می خواست ایران عزیز باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر