۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

عامل تفرقه کیست؟



در جایی خواندم که یکی از هموطنان عزیز میرحسین را عامل فتنه خوانده و گفته بود از وقتی او آمده تخم تفرقه پاشیده است. من با خواندن این جمله به فکر فرو رفتم. یاد آیه ای از سوره نمل افتادم " و لقد ارسلنا الی ثمود اخاهم صالحا ان اعبدوا الله فاذا هم فریقان یختصمون" نمل 45. به تحقیق که ما بسوی قوم ثمود برادرشان صالح را فرستادیم تا آنان را به پرستش خدای یکتا فرا خواند {ولی با آمدن صالح} آن قوم به دو دسته شده با هم به دشمنی برخاستند.

در واقع آن هموطن کاملا در گفته اش حق دارد و درست هم گفته است. میر حسین با آمدنش دو دستگی پدید آورد. البته بهتر است بگوییم دو دستگی که وجود داشت با آمدن وی آشکار گشت. پس میر حسین عامل تفرقه و جدایی بین ملت است. پرسش این است که آیا عامل تفرقه بودن یک صفت و حالت ناپسند شمرده می شود؟ بنا بر آیه ای که ذکر شد پیامبر الهی_صالح_ برای قوم خود یک عامل تفرقه بوده است. زیرا تا پیش از اینکه او رسالتش را اعلام کند، قوم ثمود یک دست بوده و یک دین (بت پرستی) داشته و مطیع یک حاکم بوده و یک سری قوانین خاص داشته اند که همه با میل و یا زور پیرو آن بوده اند. اما خداوند متعال خواست که آن قوم را هدایت کند و آنان را از تاریکی های جهل و بت پرستی و ظلم حاکمان_ که در واقع با تبلیغ بت پرستی می خواستند حکومت خود بر مردم بی نوا را مشروع جلوه داده و پایدار سازند_ بیرون آورده و به راه درست زندگی و سعادت دنیوی و اخروی رهنمون سازد. از این رو صالح را به پیامبری برگزید تا وظیفه هدایت و ارشاد مردم را بر عهده گیرد. اما به محض این که صالح دعوت خود را آشکار کرده و مردم را به سوی کلمه توحید فرا خوانده و از عذاب پروردگار بیم داد، قوم او به دو دسته شدند. گروهی پیام صالح را شنیدند و آن را پذیرفتند و به او ایمان آوردند و گروهی دیگر به مخالفت با صالح برخاسته و او را تکذیب کردند. ولی تعبیر قرآن بسیار جالب است که صالح و در واقع پیام دین خدا را عامل دو دسته شدن قوم صالح می داند. این تفرقه عامل بیرونی نداشته و علتش در خود اجتماع ثمود وجود داشته است. یعنی این قوم خود به اصطلاح ظرفیت و یا پتانسیل دو دستگی را داشته ولی آمدن صالح آن پتانسیل را به فعلیت رسانیده است. و این حالتی است که در هر اجتماع بشری که خداوند برای هدایتشان رسولی را بر می انگیخت، رخ می داده است. چرا که ذات دین اصولا عامل تفرقه است. هر گاه دین و شریعت جدیدی آمده، یک عده به آن ایمان آورده اند و گروهی با آن به مخالفت برخاسته اند. پس اگر بخواهیم هر کس یا هر پدیده ای را که باعث تفرقه در اجتماع می شود نکوهش کرده و آن را از خود طرد کنیم، باید بدانیم که اولین کسانی که عامل پیدایش اختلاف و دو دستگی بوده اند پیامبران الهی بوده اند. و این دقیقا همان مشکلی است که رسول اسلام صلی الله علیه و آله با قریش داشته است. یکی از گلایه ها و ایراد ها و عیب هایی که قریش از پیامبر می گرفته اند این بوده که تو آمدی و وحدت ما را بر هم زدی و پدران را از پسران و زن ها را از شوهرانشان جدا کردی و دشمنی ها ایجاد کردی.
این یک حقیقت است که اسلام باعث شد بسیاری از خانواده ها از هم بپاشند و حتی در مواقعی پدر و پسر را روبروی هم قرار می داد و پدر پسر را( یا برعکس ) در جنگ می کشت. در بسیاری از اوقات می شد که مهر خانواده و تعصب های قومی بر مسلمانان فشار می آورد تا جایی که حاضر می شدند به پیامبر و مسلمانان خیانت کرده و مثلا در یک مورد ( حاطب بن ابی بلتعه) اطلاعات سری رسول خدا و مسلمانان در آستانه یکی از جنگ های بزرگ، به مشرکین مکه گزارش شد. (1)

خداوند متعال در قرآن کریم این تعصب قومی و قبیله ای مسلمانان را نکوهش می کند و با لحنی بسیار تند در سوره توبه می فرماید " یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا آباءکم و اخوانکم اولیاء ان استحبوا الکفر علی الایمان و من یتولهم منکم فاولئک هم الظالمون. قل ان کان آباؤکم و ابناؤکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها احب الیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله فتربصوا حتی یاتی الله بامره والله لا یهدی القوم الفاسقین". توبه 23-24

خداوند متعال در این آیات کسانی را که ایمان آورده اند از اینکه پدران و یا برادران کافرشان را به دوستی بگیرند نهی می نماید و آنانی را که این گونه باشند ستمکار و ظالم خوانده است.

پس همیشه نباید عامل تفرقه را دشمن نظام و مردم بدانیم. و نباید فکر کنیم هر شکل وحدتی ممدوح و پسندیده است. همانطور که اصولا وحدت بین انسانهایی با افکاری چنین مخالف تقریبا محال است. گاهی اوقات خود جدایی و دو دستگی یک نعمت است. زیرا سبب روشن شدن حقیقت و جدا شدن حق از باطل می شود. و می دانیم که حق و باطل هیچ گاه با هم جمع نمی شوند. اگر یکدست شدن به هر قیمتی یک عمل خوب و پسندیده و به سود نظام بود اولین کسی که شایسته بود این کار را انجام دهد امیرالمؤمنین بود. امام، در برخورد با ناکثین، قاسطین و مارقین سیاست ویژه ای را در پیش گرفت که بسیاری در همان زمان و امروز بر او خرده می گیرند. امام می توانست با چند اقدام به اصطلاح صلح آمیز، همه آن گروه های معترض را دوباره به میان مردم بازگردانده و یک وحدت دروغین پدید آورد. اما لازمه این کار، زیر پا گذاشتن کلا م خداوند و سنت رسول خدا و ستم به مردم بود. چرا که امام از نیت جاه طلبانی چون زبیر و طلحه آگاه بود و می دانست اگر اینان را بر سر کار بگذارد جز ستم و خوردن بیت المال کار دیگری نخواهند کرد. و همین طور در مورد معاویه و خوارج. بله، امام با شکیبایی بسیار و بی مانند خود، آنان را به اطاعت از خویش و باز گشتن به احکام قرآن و سنت پیامبر فرا خواند و پیکها فرستاد تا حجت را بر آنان تمام کند. در هر سه مورد امام از مخالفانش جز تعدی و تجاوز و جنایت ندید. این بود که ناگزیر به جنگ شد.

این است که در هر اجتماعی وحدت حقیقی نمی تواند حاصل شود مگر اینکه عوامل مختلفی دست به دست هم بدهند تا زمینه برای پیدایش اتحاد فراهم شود.












(1): (البته پیامبر با وحی الهی از موضوع باخبر شده و علی بن ابی طالب علیه السلام و زبیر بن عوام را برای گرفتن نامه از زنی که حامل آن بود می فرستد. آنان زن را در میان راه می یابند و اگر چه آن زن در ابتدا داشتن چنین نامه ای را انکار می کند به طوری که زبیر مایوس شده و می خواهد باز گردد ولی در زیر سایه شمشیر امیرالمؤمنین زن ترسیده و نامه را که در میان موهای خود پیچیده بود، باز می کند و به امام می دهد. آنان با نامه به مدینه و نزد رسول خدا می روند. پیامبر حاطب را احضار می کند و دلیل این کارش را جویا می شود. وی می گوید که چون برخی از افراد فامیلش در مکه بوده اند خواسته وسیله این نامه از تعرض مشرکین نسبت به خانواده اش جلوگیری کند. پیامبر او را سرزنش می کند ولی رهایش کرده و او را به اتهام فعالیت یا خیانت علیه نظام به دادگاه نمی کشاند و آبرویش را نمی برد. ولی حاطب خود با این کارش در میان مسلمانان بسیار سر افکنده و از واکنش پیامبر نسبت به خودش بسیار شرمنده گشت).

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

پیام شهید



پیام شهید

آن زمان که روح ها خالی از عشق افروز است، دلها بی عشق وبی حب محبوب، رگ های جامعه بی خون، ارزش های انسانی و الهی به دست فراموشی سپرده شده، همه در مردابهای ضد انسانی غوطه ور شده اند، آن لحظه هایی که نه نور امید است که از دریچه ای بتابد؛ که ارزشی بیافریند، و نه حرکتی و نه ذوقی ونه شوقی...

آن وقت در آن لحظه هست که خون شهید، پیام شهید، حرکت شهید بسوی خدا، عروج او بسوی خدا، پرواز او بسوی خدا، خود نمایی می کند و تمام هستی را رونق می بخشد و شراره های عشق را بر جان و تن سرد انسان های استحمار شده و استعمار شده و استثمار شده وشیطان زده می زند و باعث می شود که چهره واقعی انسان ها به آن ها نشان داده شود. آن وقت پیام شهید نوید بخش حرکتی بزرگ و هدف دار بسوی سعادت دنیوی و اخروی می شود.

آری! این است که شهید شاهد است، حی است، حاضر است، بر همه زمان ها و مکان ها، عصر ها و نسل ها، و با خون خود خط سرخی بر روی مستکبران می کشد و با آن نگاه های ربانی ای که در لحظه شهادت دارند ارزش های گم شده و فراموش شده انسانی و الهی را زنده می کنند.

مگر نشنیده اید که حسین علیه السلام آموزگار بزرگ شهادت با خون خود، آزادگی و مختار بودن و عاشق بودن و الهی بودن انسان را مهر کرد و به همه تاریخ درس داد و قلب تاریخ را فتح کرد و شمع تاریخ شد و سوخت و به بشریت روشنایی و نور بخشید. حال باید مثل شمع سوخت و شکافنده بین تاریکی و نور شد.

...مگر نه این است که مؤمن واقعی با خون وضو می گیرد و به نماز عشق می ایستد. مگر نه این است که ارزش هر انسانی به عشق اوست.


فرازی از وصیت نامه شهید "حسین چتر زرین"
مجله " پاسدار اسلام"ش50،بهمن 1364

۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه

ولایت فقیه 1


نماینده ولی فقیه در سپاه با اشاره به اهمیت تبعیت از ولایت فقیه، آن را تنها حجت خدا در زمان غیبت امام معصوم دانست و گفت " اطاعت از ولی فقیه در صورت عدم حضور امام معصوم، به عنوان نماینده خدا بر روی زمین واجب است." سعیدی با بیان اینکه شناخت حجت خدا بر روی زمین و تبعیت و همسویی با وی از الزامات تشریعی و تکاملی انسان از دیدگاه اسلام است، اعتقاد به خداوند متعال را صرفا منوط به قبول این دو اصل مهم دانست. وی گفت " تنها در صورتی فعلیت ایمان در یک فرد مسلمان محقق می شود که آن فرد خدا را بشناسد. و به دنبال آن شناسایی ائمه اطهار و امام زمان خویش را در اولویت کار خود قرار دهد. سعیدی این اقدام را شرط اصلی تکامل بشر برای کار بردی نمودن الزامات تکاملی انسان از دیدگاه اسلام عنوان کرد. (نقل از سایت آینده نیوز)

معلوم نیست آقای سعیدی اصطلاح "نماینده خدا " را برای ولی فقیه از کجا پیدا کرده اند. خداوند در سوره بقره آیه 30 می فرماید " و اذ قال ربک للملائکة انی جاعل فی الارض خلیفة ..." و هنگامی که پروردگارت (ای رسول ما) به فرشتگان گفت من می خواهم بر روی زمین جانشینی قرار دهم...

بنا بر این جنس انسان در زمین جانشین و نماینده خداست. به خاطر آن اختیار و اراده ای که خداوند به بشر عطا کرده که با آن می تواند تا به جایی برسد که جبرییل امین را هم راهی نیست. این مقام مخصوص ولی فقیه نیست.

در قرآن کریم ما به اطاعت اینها امر شده ایم : " یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم " ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا اطاعت کنید و از پیامبرش و از صاحبان امر. و شیعه معتقد است که " اولی الامر" همان اهل بیت رسول خدا-ائمه معصومین- صلوات الله علیهم اجمعین هستند. علتش هم کاملا روشن است. زیرا تنها این افراد هستند که به واسطه عنایت الهی از گناه و لغزش و اشتباه در امانند و حتی فکر گناه نیز نمی کنند. امیر المؤمنین در توصیف اهل بیت رسول خدا چنین می فرماید " هم موضع سره و لجا امره و عیبة علمه و موئل حکمه و کهوف کتبه و جبال دینه، بهم اقام انحناء ظهره و اذهب ارتعاد فرائصه.

آنان (خاندان رسول خدا) دارندگان راز پیامبر و پشتیبان امر وی و چشمه جوشان دانش او و مرجع حکم و قانون وی و در بردارنده کتابهای رسالت او و کوه های پابرجای دین او هستند. به وسیله آنان بود که پیامبر اکرم خمیدگی پشت دین را راست نمود و لرزش پهلو های آن را به سکون و آرامش تبدیل کرد. نهج البلاغة خطبه 2 ترجمه علامه جعفری با تغییر

تنها کسانی که اطاعتشان در ردیف اطاعت خداست پیامبر خاتم و اهل بیت او هستند. و نه هیچ کس دیگر. آن اطاعت بی چون و چرا تنها از آن خداست. اوست که مالک آسمانها وزمین است و اوست که جبار است و اوست که اولیاء واجب الاطاعة را تعیین می کند. پس از تعیین الهی، اطاعت آن ولی ،همچون اطاعت خداست و بشر را در آن، اختیار حرف و حدیثی نیست : " و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیرة من امرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا " احزاب 36


این مقامی است که خداوند تنها به گروهی خاص بخشیده و آنان را به امامت مسلمانان امتیاز بخشیده است. بحث در باره مقام امام و وظایف امام و وظایف و تکالیف مردم در برابر امام معصوم در اینجا نمی گنجد. فقط می خواهم نشان بدهم که امام معصوم جایگاهی دارد که اصلا نمیتوان کسی را با او مقایسه کرد : " لا یقاس بآل محمد صلی الله علیه و آله من هذه الامة احد ، و لا یسوی بهم من جرت نعمتهم علیه ابدا " هیچ کسی را از این امت قیاس به خاندان رسول خدا نمی توان کرد و آنان را که نعمت ارشاد و هدایت آل محمد از سقوط نجات داده است، نمی توان با آن پیشوایان الهی مساوی گرفت. خطبه 2

پس آن وجوب مطلق اطاعت تنها و تنها ویژه معصومین است و هیچ کس دیگری نمی تواند ادعا کند که در مقام معصوم نشسته است. زیرا فقط در چنین اطاعتی است که انسان مطمئن است که در راه حق و صراط مستقیم قدم گذاشته است. در مورد هر کس دیگری که زمام امور مسلمانان را در دست بگیرد همواره احتمال لغزش و اشتباه وجود دارد با این فرض که عدالت شرط است. یعنی آن شخص گناه نمی کند. ولی از خطا و اشتباه که مصون نیست.

آقای سعیدی شناخت حجت خدا بر روی زمین و تبعیت وهمسویی با وی را از الزامات تشریعی و تکاملی انسان از دیدگاه اسلام دانسته و اینکه اعتقاد به خدا منوط است به قبول این دو اصل مهم. ایشان فرموده که فعلیت ایمان در یک فرد مسلمان وقتی محقق می شود که خدا را بشناسد و به دنبال آن شناسایی ائمه اطهار و حجت زمان خویش را در اولویت کار خود قرار دهد.

وقتی کودک بودیم "اصول دین" را به ما این گونه می آموختند : توحید- عدل- نبوت - امامت - معاد و بعدها فهمیدیم که دو اصل عدل و امامت در واقع دو اصل مذهب نامیده می شوند. یعنی این عقیده شیعه است.

شناخت حجت خدا لازمه پذیرش اعمال یک مسلمان است چرا که رسول خدا فرمود " من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة " مسلمانی که بمیرد درحالیکه امام زمان خود را نشناخته بر حالت جاهلیت مرده است. یعنی با اعراب بت پرست جاهلیت فرقی ندارد.
اهل سنت این "امام" را به هر حاکمی -ولو کسی که با زور به قدرت رسیده و ستمکار و جبار باشد- تعمیم می دهند. ولی شیعه می گوید این مقام تنها شایسته آنانی است که خداوند روحشان را از هرگونه پلیدی و آلودگی پاک ساخته و قلبشان را مخزن علوم خود قرار داده است. که اینان همان اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه وآله می باشند. در هر زمان هم در روی زمین یک حجت خدا وجود دارد : " لولا الحجة لساخت الارض باهلها" اصولا وجود وپایدار ماندن نظامی که می بینیم به خاطر وجود حجت خداست. در زمان حاضر نیز حجت خدا حضرت مهدی علیه السلام می باشد که با اینکه در غیبت ایشان بسر می بریم ولی به وجود آن حضرت ایمان داریم و معتقدیم که روزی آن حضرت ظهور خواهند کرد تا جهان پر از فساد و ستم را پر از عدل و داد کند.

پس آن حجت خدایی که باید به او ایمان داشته باشیم و از او پیروی کنیم یک معصوم است و نه هیچ کس دیگری. اگر قرار باشد که این فقیه به چنین مقامی برسد پس تکلیف دیگر فقها چیست؟ چرا تنها این فقیه دارای چنین ولایتی باشد؟ مگرامتیاز این فقیه بر دیگر فقها چیست که او را به عرش رسانده و لی دیگری با مردم کوچه و بازار یکی است؟ آیا بینش سیاسی تنها سبب می شود که یک فقیه ولایت بر همه مسلمین اعم از عالم و غیر عالم داشته باشد ؟

اینها همه با این فرض است که فقاهت ایشان را قبول کنیم. آخر کسی که بیشتر عمرش را کار سیاسی کرده و مویی در حوزه سپید نکرده چگونه می تواند ادعاکند که فقیه است چه برسد به اینکه مجتهد است بدتر از آن مقام مرجعیت را قبضه کند و باز بدتر از آن اطاعت از خودش را همردیف اطاعت از معصوم بشمارد و خود را در جای معصوم فرض کند؟ در زمانهای قدیم رسیدن به مرجله اجتهاد تقریبا تمام جوانی و نیروی یک طلبه را می گرفت از این رو وقتی کسی به مرجعیت عظمای شیعه انتخاب می شد ( آخر در آن زمانها این قدر کثرت مراجع نبود و معمولا یک عالم بزرگ که بیشترعمرش را در حوزه ودر خدمت علم فقه و اصول و در تقوی سپری کرده بود از سوی بزرگان دین به مرجعیت برگزیده می شد و بنابراین این قدر در مسائل و احکام شرعی بین مردم تشتت و اختلاف نبود) پیر و جا افتاده بود. معلوم نیست به چه سبب ایشان ناگهان به مقامی از فقاهت رسیدند که توانستند ولی فقیه بشوند.