روزگاری بود که تصمیم داشتم هر آنچه در ذهنم از خاطرات جامعة الزهرا مانده بنویسم و منتشر کنم. نمی دانم چرا دستم به نوشتن نمی رود. تنبل شده ام. ولی با هر کسی که بنشینم از آن روزها می گویم. از روزهای تلخی که در جامعة الزهرا گذراندم. حیفم می آید نام مقدس سرور زنان دو عالم را برای آن خانه ای که آن قدر گناه در آن واقع می شد استفاده کنم. بنا براین می گویم ج.ا. این طوری بهتر است و وجدانم هم آسوده تر. یکی از هم کلاسیهای من در آن زمان در ایران برایم پیام تبریک و تعزیت می فرستاد به مناسبت هایی که پیش می آمد. هر کار کردم نتوانستم جوابش را بدهم. با توجه به اتفاق های اخیر ایران، دیگر واقعا حوصله این جماعت ذوب شده را ندارم. این جماعت متحجر قشری بی تفکر که مغزشان انباشته از تعصب های بیهوده و بی معنی -اگر نگویم احمقانه- است. برای من بودن با بی قید ها بی دین ها آسان تر است تا همنشین بودن با خشک مغزهای جامد. خدا می داند من 4 سال در آن بیغوله چه کشیدم و چه ها دیدم و چه ها شنیدم.
یادم نمی رود سالی که جناب مقام عظمی خواستند به قم تشریف!!! بیاورند و شهر مقدس قم را سرافراز کنند. پلاکاردهایی زده شد مبنی بر اینکه ایشان "علی" ثانی هستند. بشکند قلمی که چنین نوشت. بریده باد آن زبان هایی که از این موجود، بتی ساختند و خودشان آن را پرستیدند. ننگ بر آنانی که شخص پرستی را به جای خداپرستی ترویج کردند.
بگذریم. استاد محترم که خانم جوانی بیش نبود و البته ایشان روش تبلیغ و سخنرانی آموزش می داد یک جلسه را کاملا به این موضوع اختصاص داد. ایشان چند بار تاکید کرد که حتما به استقبال بروید. چون نفس استقبال ثواب دارد و مستحب است. خدایا!این ثواب از کجا درآمد که ما نمی دانستیم. مگر او کیست که استقبالش ثواب داشته باشد. شما انسان ها خودتان قبای ریاست بر تنش پوشاندید، حالا می آیید ستایشش می کنید؟ امان از این بت پرستان. حالا مگر تمام می شد. شروع کرد به تعریف کردن قصه هایی از قول آقای گلپایگانی که همیشه به دنبال ایشان راه می رود. حالا چقدرش را آقای گلپایگانی از خودش ساخته بود و چقدرش را استادم از خودش در آورده بود خدا میداند.
بله، ایشان می گفتند مهمان هایی از خارج آمده بودند از دور که ایشان را می دیدند اصلا یک حالتی به ایشان دست می داد و بعد می گفتند ما تحت تاثیر ابهت ایشان و نور چهره!!! ایشان قرار گرفتیم. از این دست قصه ها خیلی تعریف کرد. بیچاره خانم های طلبه از عشق گریه می کردند.
من اوائل از این حرف ها فقط حرص می خوردم. اما بعدها به این موضوع فکر می کردم که انحراف تا کجاست و این انسان های از همه جا بی خبر را که مغزهایشان را در اینجا شستشو می دهند چگونه می توان به راه راست هدایت کرد. چگونه می توان حقیقت را برایشان توضیح داد. در واقع بیشتر دلم برایشان می سوخت. ببینید انحراف تا کجا بود که وقتی در دانشگاه قبول شدم و یکی از خانم های طلبه فهمید شدیدا ناراحت شد و اظهار کرد که دانشگاه اصلا محیط خوبی ندارد. منظور او اختلاط دختر و پسر نبود چون به او گفتم که من در دانشگاه الزهرا قبول شده ام. بلکه منظور او حضور برخی از جریانات ضد ولایت!!!! در دانشگاه بود.
یک بار یادم هست در خوابگاه پیش بچه های خوابگاهی بودم. آسمان عصبانی بود و ناگهان صدای وحشتناک رعد به گوش رسید. یکی از خواهران طلبه جان بر کف!!!، حماسی شد و به کنار پنجره آمده و فریاد زد " مرگ بر ضد ولایت فقیه" بچه ها هم خوششان آمد و خندیدند. من هم خندیدم به حال مغز معطل مانده. به حال این جمود و تحجری که گریبان حوزویان را گرفته. خنده ای که خود دانید از گریه غم انگیز تر است.

