در جایی خواندم که یکی از هموطنان عزیز میرحسین را عامل فتنه خوانده و گفته بود از وقتی او آمده تخم تفرقه پاشیده است. من با خواندن این جمله به فکر فرو رفتم. یاد آیه ای از سوره نمل افتادم " و لقد ارسلنا الی ثمود اخاهم صالحا ان اعبدوا الله فاذا هم فریقان یختصمون" نمل 45. به تحقیق که ما بسوی قوم ثمود برادرشان صالح را فرستادیم تا آنان را به پرستش خدای یکتا فرا خواند {ولی با آمدن صالح} آن قوم به دو دسته شده با هم به دشمنی برخاستند.
در واقع آن هموطن کاملا در گفته اش حق دارد و درست هم گفته است. میر حسین با آمدنش دو دستگی پدید آورد. البته بهتر است بگوییم دو دستگی که وجود داشت با آمدن وی آشکار گشت. پس میر حسین عامل تفرقه و جدایی بین ملت است. پرسش این است که آیا عامل تفرقه بودن یک صفت و حالت ناپسند شمرده می شود؟ بنا بر آیه ای که ذکر شد پیامبر الهی_صالح_ برای قوم خود یک عامل تفرقه بوده است. زیرا تا پیش از اینکه او رسالتش را اعلام کند، قوم ثمود یک دست بوده و یک دین (بت پرستی) داشته و مطیع یک حاکم بوده و یک سری قوانین خاص داشته اند که همه با میل و یا زور پیرو آن بوده اند. اما خداوند متعال خواست که آن قوم را هدایت کند و آنان را از تاریکی های جهل و بت پرستی و ظلم حاکمان_ که در واقع با تبلیغ بت پرستی می خواستند حکومت خود بر مردم بی نوا را مشروع جلوه داده و پایدار سازند_ بیرون آورده و به راه درست زندگی و سعادت دنیوی و اخروی رهنمون سازد. از این رو صالح را به پیامبری برگزید تا وظیفه هدایت و ارشاد مردم را بر عهده گیرد. اما به محض این که صالح دعوت خود را آشکار کرده و مردم را به سوی کلمه توحید فرا خوانده و از عذاب پروردگار بیم داد، قوم او به دو دسته شدند. گروهی پیام صالح را شنیدند و آن را پذیرفتند و به او ایمان آوردند و گروهی دیگر به مخالفت با صالح برخاسته و او را تکذیب کردند. ولی تعبیر قرآن بسیار جالب است که صالح و در واقع پیام دین خدا را عامل دو دسته شدن قوم صالح می داند. این تفرقه عامل بیرونی نداشته و علتش در خود اجتماع ثمود وجود داشته است. یعنی این قوم خود به اصطلاح ظرفیت و یا پتانسیل دو دستگی را داشته ولی آمدن صالح آن پتانسیل را به فعلیت رسانیده است. و این حالتی است که در هر اجتماع بشری که خداوند برای هدایتشان رسولی را بر می انگیخت، رخ می داده است. چرا که ذات دین اصولا عامل تفرقه است. هر گاه دین و شریعت جدیدی آمده، یک عده به آن ایمان آورده اند و گروهی با آن به مخالفت برخاسته اند. پس اگر بخواهیم هر کس یا هر پدیده ای را که باعث تفرقه در اجتماع می شود نکوهش کرده و آن را از خود طرد کنیم، باید بدانیم که اولین کسانی که عامل پیدایش اختلاف و دو دستگی بوده اند پیامبران الهی بوده اند. و این دقیقا همان مشکلی است که رسول اسلام صلی الله علیه و آله با قریش داشته است. یکی از گلایه ها و ایراد ها و عیب هایی که قریش از پیامبر می گرفته اند این بوده که تو آمدی و وحدت ما را بر هم زدی و پدران را از پسران و زن ها را از شوهرانشان جدا کردی و دشمنی ها ایجاد کردی.
این یک حقیقت است که اسلام باعث شد بسیاری از خانواده ها از هم بپاشند و حتی در مواقعی پدر و پسر را روبروی هم قرار می داد و پدر پسر را( یا برعکس ) در جنگ می کشت. در بسیاری از اوقات می شد که مهر خانواده و تعصب های قومی بر مسلمانان فشار می آورد تا جایی که حاضر می شدند به پیامبر و مسلمانان خیانت کرده و مثلا در یک مورد ( حاطب بن ابی بلتعه) اطلاعات سری رسول خدا و مسلمانان در آستانه یکی از جنگ های بزرگ، به مشرکین مکه گزارش شد. (1)
خداوند متعال در قرآن کریم این تعصب قومی و قبیله ای مسلمانان را نکوهش می کند و با لحنی بسیار تند در سوره توبه می فرماید " یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا آباءکم و اخوانکم اولیاء ان استحبوا الکفر علی الایمان و من یتولهم منکم فاولئک هم الظالمون. قل ان کان آباؤکم و ابناؤکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها احب الیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله فتربصوا حتی یاتی الله بامره والله لا یهدی القوم الفاسقین". توبه 23-24
خداوند متعال در این آیات کسانی را که ایمان آورده اند از اینکه پدران و یا برادران کافرشان را به دوستی بگیرند نهی می نماید و آنانی را که این گونه باشند ستمکار و ظالم خوانده است.
پس همیشه نباید عامل تفرقه را دشمن نظام و مردم بدانیم. و نباید فکر کنیم هر شکل وحدتی ممدوح و پسندیده است. همانطور که اصولا وحدت بین انسانهایی با افکاری چنین مخالف تقریبا محال است. گاهی اوقات خود جدایی و دو دستگی یک نعمت است. زیرا سبب روشن شدن حقیقت و جدا شدن حق از باطل می شود. و می دانیم که حق و باطل هیچ گاه با هم جمع نمی شوند. اگر یکدست شدن به هر قیمتی یک عمل خوب و پسندیده و به سود نظام بود اولین کسی که شایسته بود این کار را انجام دهد امیرالمؤمنین بود. امام، در برخورد با ناکثین، قاسطین و مارقین سیاست ویژه ای را در پیش گرفت که بسیاری در همان زمان و امروز بر او خرده می گیرند. امام می توانست با چند اقدام به اصطلاح صلح آمیز، همه آن گروه های معترض را دوباره به میان مردم بازگردانده و یک وحدت دروغین پدید آورد. اما لازمه این کار، زیر پا گذاشتن کلا م خداوند و سنت رسول خدا و ستم به مردم بود. چرا که امام از نیت جاه طلبانی چون زبیر و طلحه آگاه بود و می دانست اگر اینان را بر سر کار بگذارد جز ستم و خوردن بیت المال کار دیگری نخواهند کرد. و همین طور در مورد معاویه و خوارج. بله، امام با شکیبایی بسیار و بی مانند خود، آنان را به اطاعت از خویش و باز گشتن به احکام قرآن و سنت پیامبر فرا خواند و پیکها فرستاد تا حجت را بر آنان تمام کند. در هر سه مورد امام از مخالفانش جز تعدی و تجاوز و جنایت ندید. این بود که ناگزیر به جنگ شد.
این است که در هر اجتماعی وحدت حقیقی نمی تواند حاصل شود مگر اینکه عوامل مختلفی دست به دست هم بدهند تا زمینه برای پیدایش اتحاد فراهم شود.
(1): (البته پیامبر با وحی الهی از موضوع باخبر شده و علی بن ابی طالب علیه السلام و زبیر بن عوام را برای گرفتن نامه از زنی که حامل آن بود می فرستد. آنان زن را در میان راه می یابند و اگر چه آن زن در ابتدا داشتن چنین نامه ای را انکار می کند به طوری که زبیر مایوس شده و می خواهد باز گردد ولی در زیر سایه شمشیر امیرالمؤمنین زن ترسیده و نامه را که در میان موهای خود پیچیده بود، باز می کند و به امام می دهد. آنان با نامه به مدینه و نزد رسول خدا می روند. پیامبر حاطب را احضار می کند و دلیل این کارش را جویا می شود. وی می گوید که چون برخی از افراد فامیلش در مکه بوده اند خواسته وسیله این نامه از تعرض مشرکین نسبت به خانواده اش جلوگیری کند. پیامبر او را سرزنش می کند ولی رهایش کرده و او را به اتهام فعالیت یا خیانت علیه نظام به دادگاه نمی کشاند و آبرویش را نمی برد. ولی حاطب خود با این کارش در میان مسلمانان بسیار سر افکنده و از واکنش پیامبر نسبت به خودش بسیار شرمنده گشت).


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر